تبليغاتX
امیدستان
نگار ما که مکتب رفته بود، به زندان بردند      کز میان ما ربودند و به جمع خوبان بردند!

دلش گرفت بی نگارو توسلی کرد سعید       به جرم خواندن دعا ، سعید را هم به زندان بردند....

این نه شعر ، نه هیچ چیز دیگه 

این فقط یه شعله از آتیشه ، آتیشی که تو دل پدر و مادر این بچه هاست

خدا بهشون صبر بده

 

+ نوشته شده توسط امید در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 2:16 |
سلام

این احتمالا آخرین پستی که توش مطالبی از سنخ مطالب همیشگی مینویسم

چون تصمیم دارم نوع مطالب این بلاگو عوض کنم.اما آخرین نوشته به سبک قدیم:

۱ ـ این روزا همه جا صحبت از طرح تحول اقتصادیه . طرحی که به نظر من نتیجه اش

حذف دهکهای مختلف جامعه و تبدیل اون به دو قشر فقیر و ثروتمنده.

دو قشری که تحت هر شرایطی وضعشون ثابته.

اما قشر میانی جامعه با این طرح به قشر فقیر تبدیل میشن.

اما قشر میانی چه کسانی هستند:

قشر میانی تشکیل میشه از افراد تحصیل کرده . کارمند و یا هرکسی که به واسطه تلاشی

پایگاه اجتماعی خودش رو ارتقاء داده و به عبارتی قشر میانی همان جامعه " بورژوا" ست.

و حذف بورژواسی یعنی حذف کسانی که تقریبا در تمام انقلاب های اجتماعی دنیا نقش اصلی

را به عهده داشتند.

حال تو خود خوان حدیث مفصل زین مجمل.

۲ ـ برای دوشیزه  م. ج:

این روزها و با این شرایط جامعه. من اما آشفته ترین حالات روحیم رو سپری میکنم

مشکلات کاری . روحی و جسمیم باعث شده تلخ باشم و تصمیماتی بگیرم که تو سطرهای بعد

توضیح میدم.

حالا تو این شرایط آبجی خانوم ما از شما یه نیمچه خواستگاری کرده و گویا شماهم یه نیمچه

جوابی دادید  . حقیقت اینه که این اتفاق تو بدترین زمان ممکن افتاد و من را هم کلی بهم ریخته

چرا ؟ عرض میکنم: اگر غیر از سرکارعلیه کسه دیگری مطرح بود یه نه میگفتم و تموم میشد

حالا هم مجبورم همین حرفو بزنم اما این نه به خانوادم رو برای کسی میگم که اگر شرایط اینطور

نبود  مسلما تو خیال خودم تنها کسی بود که با افتخار حاضر بودم اگه قبول کنه ادامه مسیر زندگیم

رو با اون طی کنم . افسوس که بد زمانی مطرح شد و صد افسوس که مهره با ارزشی چون شما

از شطرنج زندگیه من حذف شد..... افسوس

۳ ـ ما زیاران چشم یاری داشتیم:

تو این وانفسا اما کسی نیست تا حال همو بپرسیم

انگار همه خزیدن تو یه کنجی نه از زوج لیدر خبری هست نه از بقیه

همین

۴ ـ دیشب تو خواب وقت سحر:

دیشب ساعت ۳ تو نیایش با علی با ولوم بالا  " یه یا حسین تا میر حسین " گوش میدادیم

بعد "دیشب تو خواب وقت سحر" گوش دادیم کلی گریه کردم یاد همه اونایی که سرخ رفتن اما

سبز موندن بخیر!

۵ ـ  از ماست که بر ماست:

حلال که همه رفتن تو پارکینگ و اراذل دور گرفتن. من اما قید اصلاح امور وطن رو زدم

اصلاح که سهله قید وطن رو هم زدم

میخوام برم جایی که اگه برای وطن نمیشه کاری کرد برای قومم مفید باشم

قومی که سالهاست دو پاره شده به دست خفت یه هم زبون که: از ماست که بر ماست

 

از این به بعد میخوام تا یه مدت ننویسم یا اگه بنویسم میخوام یه سری مطالب بی پرده بنویسم

تا چه پیش آید.

یا علی

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 23:59 |
سلام

توی پست " مراغه: داستان یک علاقه"  نوشته بودم:

"راستی از سران حزبم سوالی دارم، سوالی که کسی پرسید

و من جوابش را نمی دانستم:

جایگاه علاقه بین دو نگاه در حزب من، حزب سبز، کجاست؟"

بعد از اون پست چند نفری ایراد گرفتن و گفتن که ما حزب نیستیم

یکی ار اون افراد خانم سایه بود که نوشت:

"اما ما که هنوز حزب نیستیم!
فعلن یه ائتلاف سبزیم، نه ...یه اتحاد سبز!
"

اما این روزها نخست وزیر امام (( هرچند که یار امام بودن دیگه این

روزها ارزش نیست و حتی یه جورایی جرم حساب میشه)) آقای

مهندس موسوی‌‌،  در پی تشکیل حزبی با  عنوان راه سبز امید هستن.

حزبی که تشکیل نشده کلی مخالف داره!!

اینارو نوشتم نه برای اینکه بگم مثلا من اولین کسی بودم که این پیشنهادو

دادم، یا بگم طرز تفکرم همگام با ایشونه ( ما کجا و سید کجا) نه، اینارو

فقط برای این نوشتم که برای خودم نوشابه باز کرده باشم!

آخ که تو این ماه رمضون گرم نوشابه میچسبه بعد افطار.

روزه هاتون قبول حق

یا علی

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 2:55 |

سلام

دلم می خواست سکوت کنم

دلم می خواست دنیا تو خیابون طالقانی وسط اون شور سبز وایمیستاد.

 

امروز که نمایش احمقانه اعتراف رو دیدم دیگه نتونستم سکوت کنم.

 

در مورد اتفاقات اخیر 3 تا حرف دارم:

1_ اعتراف

هویج چیز خیلی بد و دردناکیه!

2_ حقیقت

 بزرگتر های ما بی هیچ سابقه ای راهپیمایی کردن، تئوری دادن ، ئیدولوژی یاد گرفتن،

زندان رفتن ، شکنجه شدن ، اعتراف دادن  بعضی ها هم ندادن ، کشته شدن

وانقلاب کردن .

نسل ما اما نسل فیلم و آرشیو و خاطرست

نسلی که دیده  فیلم های انقلاب رو، فیلم های شکنجه رو ، اعتراف رو

مردی رو دیده که پاش گذاشت رو میز سازمان ممل! و از  شکنجه هاش گفت

از ناخن کشیده ، از اینکه امروز رئیس جمهور ایرانه (سال 60)

نسل ما رهبر و رئیس جمهور و وزیر و وکیل زندانیه حکومت سابق زیاد دیده!

و خوب همه اینها رو به خاطر سپرده

اما چطوره که اونایی که خودشون اون زمان بودن ، مبارزه کردن و زندان رفتن فراموش کا ر شدن

یادشون رفته که زندانی های سیاسی حکومت قبل ، بزرگان حکومت بعد میشن

یادشون رفته که نتیجه مجوز ندادن به راهپیمایی چیه ، نتیجه جلوگیری از مراسم چهلم شهدا چیه

نتیجه گلوله ، نتیجه  خون ، نتیجه ظلم چیه

 

من اما از انقلاب بدم میاد، بدم میاد چون با وعده تغییر میاد اما ساکن میشه

بدم میاد چون خونریزی داره، چون ویرونی داره ،عقب افتادگی داره

و معتقدم هر اتفاقی این روزها بیفته که باعث عقب موندگی ایران بشه

حالا چه از نوع رنگی، مخملی یا 57ی

بزرگترین عاملش و مقصرش رفتار و اعمال همین سنگ به سینه زنای حکومته!

این روزها خیلی ها تو حرفاشون از قرآن شاهد و مثال میارن ، حتی تو اعتراف هاشون

بی اجازه مصادره کنندگان دین منم میخوام یه شاهد از قرآن  بیارم:

(نمیدونم کجای قرآن خوندم) که خداوند وقتی بخواد ظالمی رو عذاب بده اول چشم و گوش و عقلشو زایل میکنه_

(نقل به مضمون) و مکر خودشون رو به خودشون بر میگردونه که خداوند بهترین مکارهاست.

 

3 _ امید:

امیدوارم که خدا خودش ظالم ها رو به راه راست هدایت کنه واگر هدایت نشدن

بزرگترین راههای راست رو بهشون هدایت کنه (فرو کنه)

که راستگو ترین مردمان فرمود:

و الملک یبقاء بالکفر ولا یبقاء بالظلم

همواره راست باشید و درست

یا علی

 

پی نوشت:

دریافت ذهنی من از هویج مربوط میشه به حوادث تیر 78

شما هم اگه ماییلد درکی از هویج داشته باشید نگاه کنید به تصویر زیر

و قطر گردن ابطحی رو مقایسه کنید با تصویر این روزهاش تو لباس زندان در حال

اعتراف.

 

 

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 5:21 |

حزب: آری یا نه؟

تاریخچه حزب در ایران:

ایرانیان ملتی دارای اندیشه و ذوق فردیه بالا هستند،اما همواره برای

اندیشه های برتر نزد دیگران نیز احترام قاۀل بوده و گاه به دور یک

اندیشه والا گردهم جمع آمده اند.

شاید اولین این گردهم آیی ها ، به دور مانی بوده باشد.

مانی اندیشمندی بود که اندیشه هایش را از راه نقاشی به مردم ارایه میداد.

از اولین افرادی بود که بدون اتصال به الوهیت (پیامبری) و به سبب

اندیشه اش عدۀ زیادی را به گرد خود جمع کرد.

پس از آن و درواقع تا به امروز برای تنها باری که مردم ایران

به گرد حزبی جمع شدند و مرام آن را قبول کرده و طبق آن مرامنامه

زندگی کردند، جریانات مربوط به حزب توده است.

حزب توده :

پس از مشروطیت در ایران و پدید آمدن اندیشه جدید سیاسی نزد

مردم ایران،نیاز به وجود یک حزب بیشتر از همیشه احساس میشد.

در آن سالها و هماهنگ با جامعۀ جهانی ایرانیان گرد اندیشه

اندیش مردی جمع آمدند که او را مارکس می نامیدند.

اینکه مارکس خود کومونیست بود یا نه بحثی است بی پایان،

اما اینکه افرادی چون لنین، استالین و دیگران از اندیشه های او

استفاده کرده و حزبی عالم گیر بوجود آوردند، حقیقتیست بی بدیل.

ایران و حزب توده:

اندیشه کومونیسم از آنجاکه خاستگاهش مرزهای شمالی ایران بود

به سرعت به ایران رسید، آورندگان آن فارغ التحصیلان کشور

 شوروی بودند،که به سرعت تبدیل به سرشاخه های حزب شدند.

افراد حزب باید مانند هم فکر میکردند، علایق مشترک میداشتند

و بیزاریهای مشترک تا آنجاکه در برخی نوشته ها سبک زندگی

آنان را مسلک اشتراکی نامیدند.

پاشنه آشیل:

ایرانیان همواره، چه قبل و چه بعد از اسلام به مجموعۀای از

سنت ها و دستورها در رابطه میان زن ومرد اعتقاد داشته اند.

آنچه از دید اندیشمندان غربی حزب پنهان ماند، همین اعتقادات

و تفاوت آن با مغرب زمین بود.

در ابتدا حزب مخالف هرگونه علاقه میان زن ومرد بود.

عشق در حزب توده( توده به معنای انبوهی از یک چیز واحد)

 خلاصه میشد به عشق ورزیدن به حزب و آرمان آن.

خداحافظ کومونیسم:

در اوج مبارزات سیاسی ایران و انقلاب 57 سران حزب که

دین را دام می دانستند، از انقلاب مذهبی ایران نمدی برای

کلاه خود پیدا نکردند، پس دست به مبارزه منفی زدند.

آنان برای آنکه محلهایی امن جهت ادامه مبارزه داشته باشند،

ازدواج حزبی وبه تبع آن خانه حزبی(تیمی) را مجاز دانستند.

سطلهای خاکروبۀ نیمه خالی، چراغهای خاموش، پلاک های-

واژگون ، همه از سقوط حزبی خبر میداد که میرفت تا به

تاریخ بپیوندد.

پایان سرخ اما، پایان سیاهکل، پایان مناظره

پایان آواز مشترک بود.

چگونه می اندیشم:

نگارنده می پندارد، فارغ از همه ترورها و مسایل دیگر

که به باقیمانده حزب توده در ایران نسبت داده می شود

و فارغ از درستی یا نادرستی این اخبار، انقلاب 57

انقلابی بود هماهنگ با اندیشه های ضد کومونیسم آن سالها

چه در کشورهای دیگر نیز بانگ مبارزه با کومونیسم

مدت ها بو بلند شده بود. العاقل اشارۀ !!!

 

 

سبز:

اما این روزها و در جایی که حزب معنای چندانی ندارد،

تا آنجاکه رییس قدیمی ترین تشکل حزبی بعد از انقلاب

علم مخالفت با حزب خود برداشته، می گوید بنا به علایق

شخصی ام به فردی غیر از انتخاب حزب کمک میکنم،

آری در این روزها و با این احوالات:

من اما سبز می پوشم، سبز می اندیشم، و سبز را فریاد میزنم.

و

میدانم برای داشتن حزبی قوی باید به سرشاخه احترام گذاشت

میدانم تا ندانسته ام نباید بحث کنم

میدانم باید طریق را طی کنم تا به منزل برسم

میدانم چشمهایی مرا مینگرد پس باید مواظب بود مبادا

فردا یالثارات( راستی هنوز چاپ میشود) عکسی از من را

کنار هم اندیشه ای ولو از جنس دیگر ، آن هنگام که به

شوق پیروزی خنده سر داده ایم چاپ کند.

آخر میدانی ، آنها از خنده می ترسند،

از زن و مرد  دوش به دوش هم می ترسند،

از تو ، از من ، از ما می ترسند.

دو زن در نیمه پنهان:

راستی از سران حزبم سوالی دارم، سوالی که کسی پرسید

و من جوابش را نمی دانستم:

جایگاه علاقه بین دو نگاه در حزب من، حزب سبز، کجاست؟

+ نوشته شده توسط امید در جمعه هشتم خرداد 1388 و ساعت 6:5 |

سلام

دوم خرداد اومد و رفت.

با یه همایش بزرگ توی استادیوم آزادی

با حضور شخصیتهای مهم اصلاح طلب از قبیل:

آقایان:  خاتمی، پور احمد، پرتوی، فرخ نژاد، جهان آرا، قریشی

خانمها: رهنورد، رجایی، رفسنجانی، سایه

با کلی شعر و شعور و شعار قشنگ:

نصرمن الله و فتح القریب

                             ننگ بر این خاۀن مردم فریب

 

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 13:54 |
نبودم چند روز

یه شعر گفتم واسه روزه معلم

دیر شده اما مینویسم:

باز روز شهادت معلم دلها میشود     کلاس مادرم پر  ز عطر گلها میشود

این جهان با معلم میشود زیبا          خانه اما با مادرم زیبا میشود

بهر شاگردان زرنگ و تنبلش             مادرم خاطرات خوب فردا میشود

گرچه آموخته معلم  درس جمع         مادر اجازه! به جبر وزن م منها میشود

قهرمان من میشود بانوی اول            مادرم گویی شبیه مادرش زهرا میشود

یارب دور باد از معلم هر گزندو آفتی     میدانی! نباشد مادرم "امید" تنها میشود

 

به مادرم  تاج سرم

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:40 |
سلام

برنامه این هفته نود (۷/۲/۸۸) یه نظرسنجی داشت راجع به برترین بازیکن لیگ.

از استقلالیها ۲ نفر انتخاب شده بود و این باعث شد رایشون شکسته بشه

در نهایت هم بازیکن رقیب انتخاب شد.

با خودم گفتم کاش مشایخ اصلاحات این برنامه رو میدیدند و تصمیم عاقلانه ای

میگرفتند.

تصمیمی که در نهایت به پیروزی رقیب منجر نمیشد.

پی نوشت:

قهرمانی استقلال مبارک! 

+ نوشته شده توسط امید در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:34 |
از فرتوت شب می آمد

گس طعم فقر را همراه داشت

بی هیچ پرسشی قصه کرد:

مرا به خانه ات ببر و برایم  حباب بیاورو چراغ

و بسیار کن این کار  تکرار

تا با تو از ارتباط تن بگویم 

عریان

و بی هیچ پاسخی از من آرام رفت

صدای از دور میشنیدم میگفت:

مرا به خانه ات ببر و برایم  حباب بیاورو چراغ

با کسی دیگر نه چون من آنچنان خسته...

+ نوشته شده توسط امید در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 4:23 |

 

8 فروردین 1379 : - سلام خوبی؟   :مرسی  - چی کار میکنی؟  : هیچی

- تولدت مبارک  :چه تولدی،دیشب چرا تلفن جواب نمیدادی؟ نکنه چون….

 

سالهاست سیاهم ، فکرم ، روحم ، قلبم

 

8 فروردین 1387 : لطفن اولین پست وبلاگم را بخونید

 

8 فروردین 1388:

می خنده بلند بلند ، می رقصه شاد شاد ، مهربونه  مثل باد : رها و آزاد

تصمیم میگیرم همین الانه بگم ، اما نمیشه ، مثل همیشه های همیشه

اصلن برای چی بگم ! به فرض که بگم و بخواد و بیاد،

با سیاهی ها چی کار میکنی؟

 

آزارش میدی؟  محدودش می کنی؟  اون کی بود،این کی بود؟ خسته میشی؟

ولش میکنی؟  .....

 

الانه این جوری بهتر نیست؟

جلوی چشته : میخنده با یکی دیگه ، اس ام اس میده به یکی دیگه ،

بود و نبودت براش فرقی نداره ، اینا مدام آزارت میده، یه آزار قشنگ،

یکی بود سرش شلوغ  بود میگی ، دروغ و راستت قاطی میشه،

دنیا دور سرت می چرخه ، دو بار آروم شقیقه هاتو لمس میکنی،

بعد محکم با کف دست میزنی تو پیشونیت، یکی از پشت آروم میزنه رو دستت

برمیگردی ، کسی نیست، خالیه ، همیشه پشتت خالیه ،

آهسته یه سیگار روشن میکنی و صاف فرو میکنی تو قلبت .

 

پی نوشت: چقدر سیگار می طلبه

 

بعد پی نوشت: تولدت مبارک مازوخیست !

+ نوشته شده توسط امید در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 11:28 |

سلام!

بازم بهار، بازم یه دل بی قرار

بچه که بودم از عید خوشم میومد و بدم میومد.

بدم میومد چون مسابقه احمقانه خرید لباس نو

راه میافتاد.

کسی چه میدونه تو دل یه بچه 12 ساله چی

میگذره، وقتی همه لباس نو میخرن بی دغدغه

و تو مدام حس گس دست تنگ پدرت، حتی

تو لباس نو اذیتت میکنه.

خوشم میومد چون همه اون بی غما ، همه

اونایی که میدونستم باباهاشون با بابام بد کردن

حالا یکی یکی باید میومدن گردن کج میکردن

تا پیکشونو براشون حل کنم.

12 سالگی گذشت ، اینو پارسال عیدم نوشتم

این روزا کلا از عید بدم میاد،

تو محفل آب و نی به سورنا گفتم...

ولش کن ، عید ، باید شاد بود

تو که همه حسرتاتو درمون کردی؛ گور بابای

عموهای پدرسگت.

بعدها خیلی دلم خواست برم کلاس آیدین آغاداشلو

پولش بود ، وقتش هم، اما این حسرتو میخوام

حفظش کنم به عنوان چیزی مثل نوستالوژی.

 پی نوشت:

عید همگی مبارک

+ نوشته شده توسط امید در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت 22:34 |
سلام اول. نه از تاك نشان است نه از تاكنشان يعني نه از مهرو خبري هست نه از عاطفه و آرزو فرزانه جوابمو نميده، دكتراهم جوابم كردن، طوري كه از خدمت سربازي هم معاف شدم. خدارو شكر دوم. خدارو شكر اونقدر پيشرفت حاصل شده كه ميشه با موبايل پست گذاشت سوم. يا علي
+ نوشته شده توسط امید در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 8:42 |
سلام

یه کار جدید پیدا کردم. خدا رو شکر خوبه.

راضیم . با یه دختره تو بهشهر آشنا شدم به اسم

عاطفه. مهرو هم دوباده زنگ میزنه.

اما راز دل با فرزانگان گفتنم هوس است.

۱ بیت شعر:

دوش کردیم صفایی با دوستان در آن سرای خالی

           من و شهاب و ساتر و ابی کردیم عجب حالی

+ نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 10:17 |
سلام

از آخرین نوشته به این طرف حالم بد بود

تازه ۳ روزه سرپا شدم.

یک نفر نظر زیر را برام نوشته

((خسته نباشی واقعا
حالا که همه تیرآت به سنگ میخوره باید ببینی کجای کارت ایراد داره

یک روزی یک وقتی یک جایی دل کسی رو نشکستی

ارزش یک گل به اندازه عمریه که پاش گذاشتی

زیادم وقت صرف نکردی پس ارزش چندانی هم نداره....!!!))

لطفا خودتونو معرفی کنید.

ممنون

+ نوشته شده توسط امید در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 15:1 |

سلام

اول اینکه رابطه ما با این خانم گردشگری شروع نشده تموم شد.

و اما شرح ماجرا:

جمعه شب گذشته زری مامانما قرار گذاشت با این خانومه بریم بیرون

منو درناز (آبجی کوچیکم) هم گیر ۳ پیچ دادیم بریم پارک ارم.

اونجا تا منو دری بازیازو دیدیم دیگه هیچی نفهمیدیم الا اینکه ساعت

۱۱ شب شده و من هنوز ۱کلمه هم با این خانوم حرف نزدم.

بعد رفتیم شام بخوریم.

اونجا من غذای خودم مامان بابا و این خانومو (البته نصفشونو) خوردم.

با ۱ نوشابه خوانواده کامل.

خلاصه آخره شب تازه وقت شد با ایشون صحبت کنم.

این که چی گفتم بماند اما جواب ایشون:

کوچولو برو بازیتو کن. تورو چه به این کارا

اما دوم:

خانم سایه تلاش خوبی داره میکنه برای گردهمایی فارغ تحصیلان

تهرانی ورودیه ۷۷/۷۸  دانشگاه آزاد دزفول (چی شد)

امیدوارم اون روز خیلی از دوستای قدیمو ببینم.

 

یا علی

 

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 18:27 |

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 19:11 |
  سلام

عکس بالا مربوط به "اشکفت سلمان" واقع در ایذه از توابع استان خوزستان میباشد.

چه با ادب نوشتم.

آقا ما دیشب دفعتا به اتفاق زری مامانمون یه خانومی رو ملاقات کردیم به نام "رویا"

ایشون دبیر سرویس گردشگری توی یه خبرگزاریه.

این عکس برای اطلاع ایشون و شما گذاشتم.

کنار این شکاف سنگ نوشته ای هست متعلق به هانی پسر تاهی هی

از فرمانروایان ایلام.

خلاصه خواستم بگم ما هم حالیمونه تا چه پیش آید!

در انتها عکس سنگ نوشته مذکور و ترجمان آنرا برای بازدید علاقه مندان قرار داده ام

باشد که مقبول افتد.

حال کردی ادبیاتو!؟

 ببخشید مثل اینکه عکسها آپلود نشدند.تو اولین فرصت هر ۳ عکس رو پست میکنم

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 18:25 |

زنده رود خاطره

        جاری و سرشار

آسمان اصفهان

         آبی و نمدار

ترمه های رنگ رنگ

         سفره های نقشدار

خاطرات خوب من

          کوچه و بازار

آن تپیدن های دل

           آخرین دیدار

         

                                     ....

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 15:43 |
سلام

کاش ۱۲ ساله بودم.

معلم انشاء میگفت خاطرات عید را بنویسید.

موضوع: خاطرات عید

هشتم فروردین مصادف با بیست و هشتمین سالگرد تولدم به اصفهان رفتیم.

 با علی و خاطی و ندا

نه ‌‌‌کاش ۱۲ ساله نبودم. تو ۱۲ سالگی نمیتونی دروغ بگی حداقل به خودت.

نمیتونی بگی دوسش نداری . نمیتونی بگی یه حس سادست میگذره

نمیتونی.....نمیتونی بی خیال شی.

راستی بهار نارنج های قمصرو مادرم به باد داد شاید که باد اون طرف عالم

پخششون کنه.

اون طرف عالم تو مقیاس قمصر شاید کرج باشه.

راستی بذار از سیزده بدرو کرج بگم.

....۱۲سالگی خیلی وقت تموم شده .

دیگه راستی وجود نداره.

باقی بقایت.

                                                                                   امید

                                                              غروب پنجشنبه ۲۲/۱/۸۶

                

+ نوشته شده توسط امید در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 19:40 |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar